با خيالي آسوده سفر كنيد
از قديم ،سلامتي از مهمترين خواسته هاي بشر بوده و هست از همون زماني كه براي سالم موندن بدنبال سرپناهي براي خود بوده !
حفظ سلامتي از دغدغه هاي هميشگي انسان است
بعد از اختراع چرخ، كم كم سروكله وسايل نقليه پيدا شد از دوچرخه و گاري و درشكه گرفته تا ماشين و قطار و هواپيما.
البته هراختراعي كه براي آسايش مردم بوجود اومد، با خودش مشكلات و خطراتي رو هم بدنبال داشته،
از بارزترين مشكلات اختراع وسايل نقليه، تصادف و به خطر افتادن سلامت سرنشينان و ديگران بوده و هست
تلاشهاو اقدامات زيادي براي رفع اين معضلانجام شد. و لي هيچ گاه اين خطربطور كامل رفع نشد و هميشه جان انسانهارو تهديد ميكنه
يكي از وسايل نقليه تقريبا عمومي كه امروزه خيلي كاربرد داره هواپيما يا همون طياره هست!!
از زمانهاي قديم كه بشر با اختراع هواپيما، به آرزوي پرواز خودش دست پيدا كرد هميشه در تلاش بوده كه خودش رو در آسمان آبي، در حال پرواز نگه داره، ولي بعضي مواقع دلتنگي شديد براي زمين و زميني ها كار دستش ميداد و با سرعت غير قابل كنترل خودش رو به روي زمين مي رسوند ودر نهايت پخش زمين ميشد .
ولي انسان داراي عقل و هوش است و بايد جلوي اين وقايع رو ميگرفت!!!
آيا بشر با اين همه ادعا، تونست از سقوط در پرواز جلوگيري كنه ؟ بله؟
البته بشر در اين زمانه تا حدود بسيار زيادي نسبت به سالهاي گذشتهدر جهت رفع اين مشكل موفق بوده و كشور ما هم علي رقم فشارها و تحريمهاي فراوان تونسته ايمني در پرواز رو تا حدودي رعايت كنه!! نه؟؟ نتونسته؟؟چي؟ كاسپين؟لطفا از ذكر نام خودداري كنيد چون ممكنه تبليغ بشه!!!
اگرشما ميگيد ايمني در پرواز نداريم،پس چرا مردم هر روز بيشتر از روز قبل براي گرفتن بليط از خودشون رغبت نشون ميدن و خيلي به ندرت شده كه بليط روزانه گير كسي بياد؟؟
چرا با اينكه هر از چندگاه شاهد سقوط و كشته شدن تعدادي از عزيزانمون هستيم، بازم براي سوار شدن به اين تابوت پرنده هجوم مياريم؟؟
از اين موضوع دلهره آور ميگذريم!
ميدونيم كه وقتي كسي كه اون همه براي سفر با هواپيما هزينه ميكنه انتظار دريافت ابتدايي ترين خدمات رو داره!! قبول نداريد؟
براي روشن شدن موضوع يه خاطره واستون تعريف ميكنم.
براي رفتن به ماموريت ،ساك رو بسته و آماده شده بودم ومي خواستم براي گرفتن تاكسي به يكي از آژانسهايي كه از بقيه منصف تره زنگ بزنم( هر چند كه كرايه اي كه موقع پياده شدن از ازآدم ميگيرن با اوني كه توجدول قيمتي آژانس هست فرق ميكنه) كه زنگ تلفن بصدا درآومد
: يعني كي ميتونه باشه؟؟؟
: الو از آژانس هواپيمايي مزاحمتون ميشم، پرواز 8:35 دقيقه شما با تاخير ساعت 9:15 دقيقه شب انجام ميشه!
مارو باش كه بخاطر اينكه اداره، بليط ايران اير واسمون بگيره كلي باهاشون چانه زني كردن بوديم.
باز خدا پدرو مادرشون رو بيامرزه كه اطلاع دادن
طبق عادت هميشگي، يك ساعت قبل از پرواز رفتم فرودگاه كه اون جلو مولوها جا گيرم بياد غافل از اينكه اكثرمسافرين از تاخير خبر نداشتن و از 2ساعت قبل اونجا بودن، بنده هم به ميمنت اطلاع از تاخير، در رديفهاي آخر جا گيرم اومد.
انتظار
شما هم از انتظار متنفريد؟؟ بله،همه همينجورن!!
با نزديك شدن عقربه هاي ساعت به عدد8:45 گوشهامو تيز كردم تا خانم خوش صدا از پشت بلندگو خروجي مورد نظر رو اعلام كنه!!
و اين انتظار شيرين با گذشت زمان ،كم كم تلخ و تلخ تر شد!
وتازه، بازي از كي بپرسم شروع شد!! قربون اطلاعات پرواز برم كه اصلا در مورد تاخير پرواز و خداي ناكرده (عذرخواهي از مسافرين) هيچ گونه اظهار نظري نكرد.
مردم و وقتشون هم كه تو اين دوره و زمونه، ارزشش مشخصه!! تقريبا مساوي است با هيچ!!
از هرمامور لباس سفيدي كه رنگ لباسش به مسافرين آرامش ميداد، سوال كرديم ، گفت :انشالله بزودي انجام ميشه!
و اين بزودي، تا ساعت 10 شب طول كشيد
باز هم خدارا شكركه تونستيم از خطر كنسل شده نجات پيدا كنيم و يك مرحله جلوتر بريم
بالاخره سوارتابوت پرنده شديم و هر كسي رفت و روي صندلي خودش نشست
منم تو رديف 28 نشستم و طبق عادت هميشگي و براي حفظ سلامتي ،خواستم كمريند ايمني خودم رو ببندم كه يكدفعه عرق سردي رو پيشونيم نشست!
خدايا چرا بستن كمربند ايمني يادم رفته!!چرا نميتونم اين كار ساده رو انجام بدم
اي بابا آبروم داره ميره،حالا هركس ببينه فكر ميكنه براي اولين باره كه سوار هواپيما شدم
تو همين حين و بين بود كه متوجه شدم مهماندار هواپيما كه معلوم بود خيلي هم خسته هست با غضب داره منو نگاه ميكنه
:آقا لطفا كمربندتون رو ببنيديد ميخوايم پرواز كنيم
:چشم الان
ولي بسته نشد كه نشد، بعد از كلي كلنجار رفتن با كمربند، كاشف بعمل آمد كه بنده با اين همه سواد و ادعا ،هيچگونه استعدادي در بستن كمربند هواپيما، كه يكي بزرگ و ديگري كوچك بود ،ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بله درست شنيديد ، در عصر تكنولوژي و پيشرفت، در يك شركت معتبرهواپيمايي،دو قسمت كمربند ايمني با هم همخواني نداشتند!!!!!
يكي بزرگ و آن يكي كوچك ، و من مانده حيران و تازه فهميدم يك صندلي اونورتر از من هم همين مشكل رو داره وطرف داره با كمربندش كشتي ميگيره
:آقاجان خودت رو خسته نكنه ،يكيش بزرگه يكيش كوچيك!!
و تلاش مهمانداران هم به نتيجه اي نرسيد و يكي يكي شكسته خورده و با افتخارو غرور، صحنه را ترك كردن و وانمود كردن كه نتنها هيچ مشكلي وجود نداره بلكه از جريان هم ،كاملا بي اطلاع هستن!!!
ودر نهايت، بنده در يك طرح ابتكاري با گره زدن كمربند، خودم را از مرگ حتمي احتمالي نجات دادم!!
![]()
مردي داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت:
- اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي .
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پايش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد .
بهر حال نجات پيدا كرده بود .
به راهش ادامه داد .به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت :
- بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتي عجيب از کنارش رد شد .بازهم نجات پيدا كرده بود .
مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- ببينم اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوري بودي ؟!??
آهاي اونايي كه تو تهران بوديد!!!!
موقع زلزله به چي فكر كرديد؟؟؟؟؟
به كارهايي كه فرصت انجامشو پيدا نكرديد؟
به بدهي هايي كه به خودتون و ديگران داشتيد؟
به نبخشيدن ها و بخشيده نشدنها؟؟
به فرصتهايي كه از دست داديد؟؟
به نصيحتهايي كه گوش نكرديد؟
به حساب و كتابي كه بايد پس بديد؟؟
آخ آخ آخ حيف شد!!!
خدايا نميشه يه فرصت ديگه بهم بدي؟
كاش ميشد برگردم و جبران كنم!!
آخه من هنوز واسه رفتن آماده نيستم!
چيزي واسه سفر برنداشتم!!
حيف!!چقدر زود دير ميشود!!!!
|
|
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما
وقتى عصبانى هستيم داد میزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان
را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ |
22 شهریور 88 - 12:42 |
طرح
شناسایی و جمع آوری خانه های مجردی در راستای افزایش امنیت اجتماعی دردولت
دهم :- دیلینگ دیلینگ -کیه؟ - منم منم مادرتــون – دروغ نگو مادر ما شهرستانه - مجردن … بگیرینشو!!!! |
سپس با روحی سرشار و قلبی مطمئن پا به خیابان می گذاری
16 اردیبهشت 88 - 07:22 |
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم: شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟ |
|
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :
" اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم "
دخترک
به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و
پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه
و افتاد و گفت : "نه ... خدا نکنه ... اصلآ کفش نمی خوام

